داستان آقا و خانم الف و ب

مقدمه ی بی مقدمه: درست مثل نوشته ی اخیر با نام تمرین “من می نویسم” برای نوشتن! که در حین مطالعه ی کتاب راهنمای عملی نمایشنامه نویسی نوشته بودن، این داستان کوتاه نیز در زمان مطالعه به ذهنم خطور کرد. این داستان یکی از تجربیات شخصی من بوده و اولین نوشته ی داستان گونه ی من می باشد.

الف تازه برای خدمت سربازی به سمت کرمانشاه راه افتاده بود. با احتساب خرابی های اتوبوس بالاخره بعد از دو روز مسافرت اتوبوس زمانی که به کرمانشاه رسید، احساس می کرد تمام بدنش کوفته شده است، درست مثل ۴۸ همسفر دیگرش که با او در اتوبوس بودند. ۱۷۵۲ نفر دیگر پادگان بسته به فاصله شهرشان با پادگان، یکی دو روزی زودتر از الف و همسفرهایش رسیده بودند.

اتوبوس الف به خاطر خرابی ها آخرین اتوبوسی بود که با یک روز تاخیر وارد پادگان شده بود. درست در بدو ورود الف زمانی بیشتر از هر وقت دیگری احساس دلتنگی و غربت کرد که به این فکر افتاد در بدو ورودش باید غروب خورشید را در غربی ترین نقطه ی دنیایی که برای خودش و ب ساخته بود، به تماشا بنشینید. حالا دیگر ب در شرقی ترین نقطه ی جهان شان بود و فاصله ای به پهناوری یک کشور بین آن دو وجود داشت.

الف و ب حدود یک سال و نیم بود که گرمای دست یکدیگر را حس کرده بودند و از آن به بعد الف قول داده بود که تکیه گاه ب باشد و ب هم قبول کرده بود چراغ خانه ای باشد که الف تهیه خواهد کرد. تمام این مدت، الف و ب منتظر سقف مشترکی بودند تا زندگی خود را آغاز کنند. بالاخره با رفتن الف به سربازی، یک قدم دیگر به خواسته شان نزدیکتر شدند.

روز های اول سربازی به هر سختی و دلتنگی که بود در پی هم گذشتند بدون اینکه الف و ب تماس با هم داشته باشند.چیزی که بیشتر از هر چیز دیگری الف را آزار میداد ، دیدن هر روزه ی هشت عدد باجه تلفن کارتی بی استفاده بود که به دلیل نداشتن کارت تلفن هیچ یک از ۱۸۰۰ نفر موجود در پادگان قادر به استفاده از آن نبودند.

الف که در حال سپری کردن این روزهای سخت و طاقت فرسا به دور از خانه و کاشانه، در غم و غربت دوری از ب بود و تنها می توانست امیدوار باشد که هر طور شده کارت تلفنی به دستش برسد تا اینکه بالاخره پس از گذشت چند روز اولین کارت تلفن ها بین تمام فراگیر ها توزیع شد، هر فراگیر یک کارت تلفن!

از حس و حال الف زمانی که کارت را با دست خود لمس کرد نمی توان چیزی نوشت! خود الف هم که انگار بر روی ابر ها بود و برای لحظاتی غرق خیال بافی شده بود، درست به خاطر ندارد در آن لحظه چه حسی داشته است.

الف که بعد از گرفتن کارت تلفن انگار خوشبخت ترین مرد دنیا بود چون می توانست صدای نازنین ب را بشنود، بی معتلی به سمت کیوسک تلفن دوید ولی …

هشت باجه تلفن…
۶۰۰ سرباز کارت به دست …

و یک صف طولانی!

الف 😐
ب 😐
باجه تلفن p:

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *