چطور اتفاقات روزمره را به یک پست جذاب تبدیل کنیم؟

بعضی وقت ها یک قسمت از آهنگ بدون دلیل خاصی و در تمام روز مدام در ذهن تان تکرار می شود. شما در چنین موقعیتی چه کاری انجام می دهید؟ امروز دقیقا همین اتفاق برای من پیش آمده است! در ادامه جواب شخصی خودم را برای این موقعیت خواهم نوشت.



کرم گوش چیست؟ و چرا کرم گوش گرفتم؟

هر روز صبح قبل از حرکت کردن به سمت محل کارم، حتما صبحانه ام را به طور کامل میل می کنم و گاهی اوقات در این زمان تلویزیون هم روشن است اما چون خیلی اهل تماشای تلویزیون نیستم، توجه چندانی به آن ندارم  اما امروز صبح فقط برای یک لحظه متوجه قسمتی از یک آهنگ شدم که تا انتهای روز در ذهنم تکرار می شد. نام این اتفاق و تکرار شدن بی دلیل آهنگ در ذهن “کرم گوش” است.

ایده های وبلاگ نویسی و پرورش مهارت نوشتن!

اوایل شروع وبلاگ نویسی با این سوال مواجه بودم که چه چیزی بنویسم، اما الان بعد از یکسال ( نوشتن در سایت جدید ) کلی ایده برای نوشتن دارم به حدی که خیلی وقت ها نمی دانم اول کدام یک را بنویسم! بعضی از ایده ها واقعی هستند و بعضی هم انتزاعی و ذهنی  ایده های انتزاعی را بیشتر برای پرورش مهارت نوشتن به کار می برم.

بطور مثال هر زمان که قصد دارم یک ایده ی انتزاعی برای نوشتن پیدا کنم، نگاهی به اطرافم انداخته و یکی از وسایل را انتخاب می کنم. آخرین باری که این کار را انجام دادم، رادیو را انتخاب کردم. در مرحله ی بعد باید مطلبی مورد رادیو نوشته و سعی می کردم ارتباطی بین آن و وبلاگ نویسی برقرار کنم. ( که البته هنوز ننوشته ام! )

یکی دیگر از روش ها، انتخاب کردن دو یا سه برچسب نا مربوط موجود در وبلاگ، مثل تمرین غلبه بر کمالگرایی و پایانی برای مشکلات مالی سپس نوشتن یک مطلب در وبلاگ برای پیوند زدن آنها به یکدیگر است.

تمرین نویسندگی از کتاب راهنمای عملی نمایشنامه نویسی

ایده ی بعدی نوشتن یک سناریو است که در کتاب راهنمای عملی نمایشنامه نویسی به آن اشاره شده بود. برای اینکار ابتدا تعدادی کلمه را انتخاب می کنید و بعد با استفاده از آن کلمات داستانی را می نویسید. اما نکته ی دیگری که از این کتاب و مطلبی در ویرگول با نام چرا نوشتن این همه سخت است آموخته ام این بود که برای نوشتن، فقط باید شروع کرد به نوشتن، پس از آن کلمات، جملات و مطالب خودشان را به شما نشان خواهند داد. به همین دلیل زمانی که به این فکر افتادم در مورد کرم گوش بنویسم، تنها کاری که انجام دادم این بود که ادیتورم را باز کردم و شروع کردم به نوشتن.

و در کمال خونسردی کرمی در گوشم بود!

کرمی که از صبح تا آخر شب در گوشم بود، قسمتی از آهنگ محسن چاووشی به نام مریض حالی بود. چهار کلمه ی این آهنگ را موقع صبحانه شنیدم و بلافاصله کرم گوش شروع شد. و در کمال خونسردی، و در کمال خونسردی، و در کمال خونسردی و … کرم گوش گاهی می تواند مشکل ساز بوده و باعث دردسر فرد شود. اما در مورد من اینطور نبود و مشکلی با تکرار این تکه آهنگ نداشتم. ولی تصمیم گرفتم آن را با خواننده گان وبلاگم به اشتراک بگذازم. پس دست به کار شدم و به این فکر کردم که چطور از این موضوع ، پستی برای وبلاگم بیرون بکشم؟

سوالی که پیش می آید آنست که این کلمات را چطور به یک نوشته تبدیل کنم؟ با توجه به تمرین کتاب راهنمای عملی نمایشنامه نویسی، برای شروع می توان کلماتی را به انتهای آن افزود تا به تعدادی جمله برسیم. اما همانگونه که در مطلب برای کارهای خود مهلت زمانی در نظر بگیرید هم گفته ام، در نظر گرفتن نقطه ی پایان اهمیت فراوانی دارد. به همین دلیل نوشتن جملات را تا ۱۰ جمله ادامه خواهم داد.

۱. و در کمال خونسردی، مشغول نوشتن هستم

۲. و در کمال خونسردی، پروژه های اخیرم را تکمیل کردم

۳. و در کمال خونسردی، مشغول مذاکره برای بزرگترین قراردادم هستم

۴. و در کمال خونسردی، وبلاگم را تکمیل کردم

۵. و در کمال خونسردی، تعداد فالورهای شبکه های مجازی ام را به کمک برنامه ی اخیر و دوستم وهاب، بالا بردم

۶. و در کمال خونسردی، مشغول معرفی محصول جدیدم برای آموزشگاه ها هستم

۷. و در کمال خونسردی، عینکم را تمیز کردم

۸. و در کمال خونسردی، یکی از زیباترین مطالبم را نوشتم

۹. و در کمال خونسردی، از مشاهده ی نتایج و میزان محبوبیت صحفه ی سفارش سایت لذت بردم

۱۰. و در کمال خونسردی، خوشبتخی را ملاقات کردم.

به عنوان اولین قدم، تعدادی از کلمات را انتخاب کردم و سپس با استفاده از آنها جملاتی را ساختم، حالا برای ادامه دادن به مسیر می توانم از جملات بالا برای نوشتن یک داستان استفاده کنم. اجازه دهید امتحانش کنیم (: اما پیش از آن!

دوباره قوانینی را برای ادامه ی بازی درنظر می گیریم. انتخاب این قوانین کاملا به شما بستگی دارد، قوانینی مثل اجازه ی تغییر در ترتیب جملات و یا استفاده از جملات با همان ترتیبی که نوشته است؟ برای سخت تر کردن بازی با این شرط که در هنگام نوشتن جملات اطلاعی از قوانینی که در نظر گرفته می شود نداشته باشید، می توان چنین قانونی را وضع کرد که داستان مربوطه باید دقیقا با همان ترتیبی که جملات نوشته شده اند، پیش رود. به این ترتیب ایجاد رابطه بین بعضی از جملات سخت تر شده و نیاز به خلاقیت بیشتری از سمت شما دارد.

در هنگام نوشتن جملات فوق هنوز این قانون را وضع نکرده بودم چونکه اصلا نمی دانستم قدم بعدی چه خواهد بود. در واقع زمانی که جمله ی دهم را نوشتم این ایده به ذهنم رسید که با استفاده از این جملات یک داستان بنویسم و بعد هم ایده ی قوانین مربوط به نوشتن داستان به ذهنم رسید. حال به ادامه ی ماجرا پرداخته و داستان دلخواه مان را بنویسیم. این قسمت داستان یک روز از زندگی عادی من است آن ده جمله را در آن به کار بردم

داستان یک روز عادی از زندگی من!

گرمای نور خورشید را از پشت پلک هایم احساس کردم، حس فوق العاده ای بود! در دلم گفتم: روز جدیدی شروع شده است و امروز بهترین روز زندگی من خواهد بود. به آرامی چشمانم را باز کردم، خنکای هوا از لای پنجره ی بزرگ شیشه ای به داخل آمد، می دیدمش که درست به طرف صورت من در حرکت بود. نوازشم کرد و بعد از خورشید، او بود که مرا به بیدار شدن دعوتم کرد.

عالی شد! در دلم گفتم. فنجانی چای نوشیدم و از تراس به تماشای منظره ی سرسبز روبرو نشستم. این حال و هوا جان می دهد برای یک چیز! “نوشتن!” فوری دست به کار شدم و در کمال خونسردی، مشغول نوشتن هستم احساس نویسنده بودن به من دست داد. لبخندی زدم و به نوشتن ادامه دادم تا آن زمان که ساعت شماطه دار آبی کنار دستم به صدا درآمد و در گوشم زمزه کرد که زمان کار رسیده است، آیا می خواهی به کارت برسی؟ نگاهی به او کردم و گفتم: البته که می خواهم، متشکرم که یادآوری کردی. با عقربه هایش لبخندی به من زد و مرا بدرقه کرد.

در مسیر دفتر کار، تقویم داشت با هیاهوی بسیار یادآوری می کرد که امروز موعد تحویل پروژه ی وبسایت شرکتی است که هفته ی قبل به من مراجعه کرده بود و همین طور وبسایت سفارش آنلاین غذا که توسط فرد دیگری سفارش داده شده، بود. چشمان تقویم کوچم، اضطراب بسیاری داشت، به همین خاطر در مسیر رسیدن به دفتر کارم و در کمال خونسردی، پروژه های اخیرم را تکمیل کردم . رو به تقویم کردم که حالا لبخند رضایت به لب داشت و از او به خاطر یادآوری کردن زمان تحویل پروژه ها تشکر کردم.

نزدیک دفتر کارم که رسیدم، با استقبال گرم درب ورودی مواجه شدم که در کمال احترام و ادب، پیش پای من باز شد، در حالی که از او تشکر می کردم داخل شدم و به منشی سلام دادم. منشی هم به همراه سلام، لیست کارهای روزانه را به سمت روانه کرد. اولین مورد عقد قرارداد جدید بود. چشمهایم را بستم و باز کردم، اکنون در اتاق مذاکره ای هستم با مشتری های فراوان. خودکارها نیز مثل مشتری ها، برای امضا زدن عجله دارند و همه به من نگاه می کنند، لبخندی می زنم و در کمال خونسردی، مشغول مذاکره برای بزرگترین قراردادم هستم طولی نمی کشد که عقد قرارداد ها به اتمام می رسد.

در فاصله ی بین صرف چای و در کمال خونسردی، وبلاگم را تکمیل کردم، شاهین، بهراد و چند تایی دیگر از بچه ها کامنت های محبت آمیزی فرستاده اند. سری به خانه های مجازی آنها می زنم و موقع برگشت وهاب را می بینم. خوبی وهاب؟ من می گویم و وهاب آنقدر سرگرم فالو کردن و آنفالو کردن است که متوجه حرف من نمی شود. به روی شانه ی سمت چپش می زنم و دوباره حرفم را تکرار می کنم. گویا وهاب سخت در حال تلاش است. با اشاره ی سر جوابم را می دهد و من به این فکر می کنم که چطور می توانم به وهاب کمک کنم؟

دستم را در جیبم می کنم و برنامه ای را به وهاب می دهم که می تواند به او در فالو و آنفالو کردن کمک کند، حالا دیگر وهاب می تواند به من نگاه کند و جواب دهد (: خوشحال است و من هم از اینکه به او کمک کردم خوشحالم. بعد در حالی که به سمت اتومبیل خود رفته و در کمال خونسردی، تعداد فالورهای شبکه های مجازی ام را به کمک برنامه ی اخیر و دوستم وهاب، بالا بردم به این می اندیشم که امروز چقدر اتفاق خوبی برای من رخ داده است، حتما به خاطر خورشید و نوازش نسیم است!

در همین فکرها هستم که اتومبیل می ایستد. ساختمان بزرگی است، می گویند اینجا شعبه ی مرکزی بزرگترین آموزشگاه زبان است. افراد زیادی مشغول رفت و آمد هستند. ظرفیت آسانسور ها تکمیل است و من باید به بالاترین طبقه ی ساختمان که فقط چند متر از ابر ها پایین تر است بروم. قید آسانسور را می زنم و با یک بار باز و بسته کردن چشمانم، به آخرین طبقه ی ساختمان می رسم

مدیر روبروی من است و در کمال خونسردی، مشغول معرفی محصول جدیدم برای آموزشگاه ها هستم مثل همیشه زمانی که ارائه ی من تمام شد، مدیر مربوطه به تعریف و تمجید از محصول من پرداخت. در دنج ترین جای صندلی نشستم و در حالی که از شنیدن این تعریف و تمجید ها لذت می بردم، عینک را بر داشته و در کمال خونسردی، عینکم را تمیز کردم کارم که آنجا تمام شد، باز هم با آسانسور به مشکل خوردم، این بار گونه های آسانسور سرخ شد و خجالت کشید، نگاهی کردم و گفتم عیبی ندارد. چشمانم را بستم و باز کردم. پشت میز تحریرم بودم، وقت نوشتن کتابم شده بود. فنجان چای را صدا زدم، در فاصله ای که برسد و در کمال خونسردی، یکی از زیباترین مطالبم را نوشتم چای را سر کشیدم و به دیوار روبرو نگرسیتم.

یادم آمد که باید بخش جدید وبلاگم را بررسی کنم، به همین خاطر به سمت خانه ی مجازی ام راه افتادم، پشت در که رسیدم نور های عجیب و غریبی دیدم، صدای آهنگ و خنده با هم ادغام شده بود، کلید را انداختم و در را باز کردم. همه ی مطالب وبلاگم در حال آواز خواندن و خوشحالی بودند و صفحه ی سفارش سایت را بالا می انداختند و می گرفتند. با دیدن من همه به سمت من دویدند و در کمال خونسردی، از مشاهده ی نتایج و میزان محبوبیت صحفه ی سفارش سایت لذت بردم

می دانستم که امروز روز خوبی می شود، نسیم صبحگاهی که به صورتم زد این را در گوشم گفت. روزی که با نوشتن آغاز شود، قطعا روز خوبی خواهد شد، یک بار دیگر اتفاقات را از صبح مرور کرده و در حالی که با خود می گویم: آیا این چیزی جز خوشبختی است؟ دوربین از داخل سرم بیرون آمد و خودم را از بیرون می بینم، مطالب وبلاگم را می بینم که مشغول پای کوبی و خوشحالی اند و خودم را که: و در کمال خونسردی، خوشبتخی را ملاقات کردم.

نظر شما در مورد داستان و ایده ای که این داستان را خلق کرد چه بود؟

خواندن نظرات شما در این مورد می تواند جذابیت خاصی به این نوشته دهد.

۱. آیا تجربه ی مشابهی داشته اید؟

۲. آیا تا بحال داستانی برای خود نوشته اید؟

۳. تا بحال آهنگی بارها و بارها در سرتان تکرار شده است؟ آن آهنگ چه بوده است؟

۴. با این آهنگ های تکرار شونده چه کرده اید؟

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *